تبليغاتX
در آستانه
دي‌شب معشوقه‌ام اس‌ام‌اس زد:
يه سوال بپرسم؟ تو از اين‌كه تو زندگي‌ات عشقو تجربه مي‌كني راضي هستي؟يا ترجيح مي‌دي همچين چيزي نباشه؟؟؟

نوشتم:
زندگي چيز به غايت كيري‌ايه، تنها چيزي كه مي‌تونه اين تخمي بودن رو از خاطر آدم ببره عشقه، تنها چيزي كه مي‌تونه جلوي بوي گند اين دنيا رو بگيره عشقه، عشق چيزي‌ايه كه قدرت سرمستي‌اش از نكبت دنيا بيشتره، پس من دوست‌اش دارم به خصوص اگر معشوقه‌ام تو باشي.


اما اصلا مساله اين نيست كه چي گفتم، مسئله اين بود كه  بعد از 4 سال با هم بودن اين سوال رو مي‌پرسه، دلم براش سوخت كه چقدر زندگي كردن با آدم ديوونه‌ي غير قابل پيش‌بيني‌اي مثل من سخته!!!
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 19:58 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |

شبان بي تو
                   ظلمت مطلق بي انتها

روزهاي بي تو
                    گردش پوچ خورشيد
                                               بر مدار هيچ
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:34 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |

روزهاي روشن در انتظار ماست
                                آري
                                       اما تا رسيدن به آن
                                                 چند بار بايد
                                                                با مرگ ديدار كنيم؟

آينده‌اي زيبا از آن ماست
                               تا چند باید حال بي‌حال را تحمل كنيم؟

همه چيزي براي ما ساخته شده
                            اما تا رسيدن
                                              بدان
                                                     چه چيزهائي را بايد خراب كنيم؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:54 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |

در انتظاري جان‌كاه
عقربه‌هاي ساعت در گردش‌هايش
                                              به دور گردنم مي‌گردد
                                                                             تا خفه‌ام كند.
كاش انتظاري نبود تا خفقاني
و كاش دليلي نبود تا انتظاري

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 22:36 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |

در دور دست‌ها نيز
                        ديگر خبري نيست
    ديگر
              نه حتا
                         سرابي
و تنها
           خورشيد
                         در سرخي خون‌بار
                                                  در حال غروبي ابدي‌ست

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 16:3 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |

فكر مي‌كنم يه چيزي كمه، نه؟ نظر تو چيه؟ تو چي فكر مي‌كني؟ البته دقيق نمي‌دونم يه چيزه يا اين‌كه نه خيلي چيزهاست كه من نمي‌تونم بفهمم‌اش. مي‌دوني الان چند وقته اين يه چيز نيست؟ خودم هم نمي دونم. به روايتي 8 روز و 18 ساعت، به روايتي 23 روز و 17 ساعت، به روايت ديگه‌اي 29 روز و 10 ساعت يا به روايتي 32 روز و 5 ساعت. خودم‌ هم نمي‌دونم چرا اين‌ها اين‌قدر با هم فرق دارن. يعني نمي‌دونم كه حساب و كتاب من مشكل پيدا كرده يا نه اصلا از كجا معلوم شايد اين يه چيز كه الان كمه همين حساب و كتاب باشه. نمي‌دونم، شايدم اين‌كه نمي‌دونم مبدا اين كمبود كي هست. شايدم مبدا درست باشه و ساعت‌ام خراب باشه كه تندتر و كندتر مي‌چرخه. هر چي فكر مي‌كنم نمي‌تونم بفهمم اين يه چيز چي هست. اما مطمئنا يه چيزي هست، چون بد جور افتاده به جون‌ام. اين‌قدر داره اذيت مي‌كنه كه اصلا معلومه يه چيزي كمه. البته تو هم‌چين حالت‌هائي ممكنه يه چيزي زيادي باشه كه آدم رو به هم بريزه. اما نمي‌دونم اين چيه كه باعث شده سبك باشم و اين نشونه اينه كه يه چيزي از من كم شده و باعث شده يه سري چيزا به هم بريزه.
تو چي فكر مي‌كني؟ تو هم فكر مي‌كني يه چيزي كمه؟ يا يه چيزي زياده؟ يا اصلا هيچ فكري نمي‌كني؟ البته اميدوارم به هيچي فكر نكني، چون اينطوري بهتره. نه؟ نظر تو چيه؟ من فكر مي‌كنم اگر آدم به هيچي فكر نكنه راحت‌تره. ديگه نه حس مي‌كنه چيزي به هم ريخته كه تازه بره بگرده ببينه كه اين معلول كمبوده يا زياد بودنه، بعد هي بشينه و سبك سنگين كنه، اگر سبك بود بفهمه يه چيزي كمه، اگرم سنگين بود بفهمه يه چيزي زياده، تاره بعد از اين‌كه اينا رو فهميد همش ذهن‌اش درگير باشه كه اين چيزي كه كمه يا زياده اصلا چي هست. مي‌بيني، اين‌طوري آدم ديوونه مي‌شه، پس بهتره آدم اصلا فكر نكنه، نظر تو چيه؟
حالا كه خوب فكر مي‌كنم، مي‌بينم يه چيزي ازم كم شده، يه چيز هم بهم اضافه شده، اونم اين حس كنجكاوي مسخره و ابلهانه و كشنده است كه ببينم اين چيزي كه ديگه نيست چيه. مي‌دوني؟ شب كه مي‌خوابم همش خواب اينو مي‌بينم كه اون چيه، تو خوابم بلا تكليفم.هر شب يه چيزي هست، آدم‌هاي مختلفي كه ديگه نيستن، چيزهائي كه بودن و ديگه نيستن و هزار تا خواب با موضوع‌هاي مختلف كه همه شون باعث گيجي بيشتر من شدند. وقتي هم كه از خواب پا مي‌شم اوضاع بدتره. مي‌دوني؟ از اون‌جائي كه همه چيز به هم ريخته و من حس مي‌كنم يه چيزي كمه مجبورم دنبالش بگردم. براي همين كل روز يا دارم فكر مي‌كنم كه اين چيه كه كم شده و وقتي به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رسم، شروع مي‌كنم گوشه‌هاي اتاق رو گشتن مبادا چيزي باشه كه من حواس‌ام نيست و يه گوشه‌اي جا گذاشتم، كشوها رو بيرون مي‌ريزم اما بازم هيچي نيست. اون جعبه يادته؟ بازش مي‌كنم اما اون تو هم چيزي نيست. تو كل خونه رو مي‌گردم، بعد شروع مي‌كنم زنگ زدن به بچه‌ها و دوست‌هاي جديد و قديمي، دوست‌هائي كه شايد سال‌هاست باهاشون حرف نزدم، اصلا نمي‌دونم چطوري بايد ازشون پرس و جو كنم كه چيزي پيش اون‌ها جا نمونده؟. آره! هر روز كارم همينه كه جاهاي بيشتري رو پيدا كنم براي گشتن تا ببينم اين چيزي كه كم شده مبادا جائي افتاده باشه و من حواس‌ام نباشه، اما هر روز دست خالي‌تر و نا اميدتر از هميشه بر مي‌گردم. ديگه نمي‌دونم چي كار بايد بكنم، كجا رو بايد بگردم، از كي پرس و جو كنم، اما مطمئنم يه چيزي كمه و يه جائي افتاده كه من حواس‌ام بهش نيست و نمي‌تونم پيداش كنم. تو چي فكر مي‌كني؟
راستي مي‌دوني چقدر از من كم شده؟ 3 كيلو و21 گرم. آرزو مي‌كردم كه 21 گرم بود. مي‌دوني چرا؟ فيلم 21 گرم يادته؟ توش مي‌گفت وقتي آدم مي‌ميره 21 گرم از وزن‌اش كم ميشه. براي همين آرزو مي‌كنم، تو چي فكر مي‌كني؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:7 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |

چشم‌هاي‌ام را باز كردم، مه غليظي در سياهي فرو رفته بود، هيچ جا پيدا نبود، تكيه‌ام به ديوار بلندي بود كه سنگ‌هاي‌اش به نظر كهنه و قديمي مي‌آمد. هيچ چيز پيدا نبود و به خاطر سياهي مطلق و مه جرات تكان خوردن نداشتم، كمي گذشت تا چشم‌هاي‌ام به اين تاريكي عادت كرد و توانستم فاصله كوتاهي در اطراف‌ام را ببينم ولي باز مه غليظي كه كل فضا را گرفته بود و نفس كشيدن را هم براي من تنگ كرده بود اجازه ديدن دوردست‌ها را نمي‌داد، ولي در همين نزديكي در پشت سر من هم گودالي بزرگ بود كه توان بازگشت از اين ناكجاآباد را هم از من مي‌گرفت. وحشت سراسر وجود مرا گرفته بود كه چگونه به اين‌جا آمده‌ام و حالا در اين‌جا چشم گشودم، از شدت ترسي كه داشتم قدرت هيچ فكري نداشتم و فقط از روي غريزه سعي كردم از آن ديوار سياه بلند و قديمي كه جاي پاي خوبي داشت بالا بروم، دست‌ام را به آجري گرفتم و پاي‌ام را روي آجري ديگر و شروع به بالا رفتن كردم، هنوز چند قدمي بر نداشته بودم كه ناگهان صداي سرفه‌اي شنيدم، از ترس و وحشت دست‌هاي‌ام رها شد و به شدت به زمين خوردم، با سرعت بلند شدم و به گوشه‌ي ديوار پناه بردم، صداي خنده مردي از نزديك به گوش مي‌رسيد از ترس داشتم پس مي‌افتادم، جلوتر رفتم، ديدم گوشه‌ي آن طرفي ديوار مردي غوز كرده نشسته و روي سرش را با شالي پوشانده است، مرد سرش را بلند كرد و همان‌گونه كه لبخندي به لب داشت شال‌اش را كنار زد، پيرمرد فرتوتي بود كه تنها چيزي كه روي صورت‌اش مي‌شد ديد چروك‌هائي بود كه در اثر خنده ايجاد شده بود و خيلي هم عميق شده بود. پيرمرد رو به من كرد
-ترسيدي پسر!
-آره! اما اين‌جا ....
هنوز من جواب سوال پيرمرد را نداده بودم كه صداي قهقه‌ي پيرمرد بلند و شد جوري مي‌خنديد كه حس مي‌كردم داره به سرنوشت من مي‌خندد يا به نقشه‌اي كه براي من كشيده يا به اوضاعي كه در آن گير كرده‌ام. وقتي پيرمرد حسابي خنديد ازش پرسيدم
-اين‌جا كجاست؟
پيرمرد دوباره شروع به خنديدن كرد، اين‌قدر خنديده بود كه قطره اشكي از گوشه‌ي چشم‌اش روانه شد، خيلي براي‌ام عجيب بود كه پيرمرد هم در شرايط من بود اما هيچ واكنشي نسبت به اين شرايط مهلك نداشت.
-تو كي هستي؟
-يه آدم
-اين‌جا كجاست
و پيرمرد باز هم فقط خنديد، ديگر عصباني شده بودم و تصميم گرفتم كه چيزي از او نپرسم، رفتم و به ديوار تكيه دادم، و آهسته آهسته كمرم را روي ديوار سر دادم تا به روي زمين بنشينم، حس كردم چيزي زير من است، دست كردم برش داشتم و نگاهي به آن انداختم
-نه‌ه‌ه‌ه‌!!!!!!!..........
استخوان جمجمه يك مرده در دستان من بود و من از وحشت از جاي خود جستم اما تازه متوجه شدم كه تمامي سطح آن‌جا را استخوان مردگان فرا گرفته است و فهميدم كه تا به حال روي انبوهي از استخوان ايستاده بودم و خود متوجه نشده بودم. از ترس در حال مرگ بودم و قدرتي نه براي حركتي داشتم، نه براي فكر كردن و نه حتي براي فرياد زدن يا فرار كردن، صداي خنده پيرمرد هم همين‌طور در گوش‌ام مي‌پيچيد و من را زجر مي‌داد نمي‌توانستم بفهمم به چه چيز مي‌خندد.
ديگر خسته شده بودم، با خودم كنار آمدم و روي همان تل استخوان مردگان نشستم و به پيرمرد خيره شدم، پيرمرد ديگر ساكت شده بود و سرش را زير شال‌اش قايم كرده بود
-تو تا حالا فكر كردي كه از اين‌جا بري؟
دوباره پيرمرد شروع به خنديدن كرد، ديگر از كوره در رفتم و از جاي‌ام بلند شدم و به آن گوشه‌ي ديوار پناه بردم، هيچ صدائي نمي‌آمد، هوا تاريك بود و مه غليظي سراسر محوطه را فرا گرفته بود. ديگر نمي‌توانستم منتظر بمانم، از جاي‌ام بلند شدم، به ديوار بلند جلوي‌ام نگاهي كردم، از آن‌جائي‌كه ديوار قديمي بود سوراخ‌هاي زيادي روي آن وجود داشت و مي‌شد به كمك آن‌ها از ديوار بالا رفت و به بالاي ديوار رسيد، مسير خودم را كاملا مشخص كردم تا با مشكلي مواجه نشوم و شروع كردم به بالا رفتن از ديوار راست! به كمك چند تا ازآن سوراخ‌ها شروع به بالا رفتن كردم، هنوز چهار يا پنچ قدم بيشتر نرفته بودم كه ناگهان زير پاي‌ام خالي شد و با كمر به پائين پرتاب شدم، درد سوزناكي بدن‌ام را آزار مي‌داد در اثر فرو رفتن استخوان شكسته كه در بدن‌ام فرو رفته بود زخمي روي كمرم به وجود آمده بود و در حال خون‌ريزي بود، اهميتي به‌اش ندادم و دوباره شروع به بالا رفتن كردم، پيرمرد در همين حال به خنده‌هاي بلند خود ادامه مي‌داد و كلامي هم سخن نمي‌گفت، من دوباره از سوراخ‌ها براي بالا رفتن كمك گرفتم، چند گامي جلو رفتم اما دوباره محكم‌تر از قبل به زمين خوردم، چند بار اين كار را امتحان كردم اما هر بار به مانند قبل چيزي جز درد و زخم جديد و عميق و خون‌ريزي بيشتر نصيبم نمي‌شد، البته به غير از اين‌ها خنده‌هاي قهقهه‌وار پيرمرد هم بود كه هر بار بلندتر مي‌شد، ديگر خسته شده بودم، اميدي هم به چيز ديگري نبود، از شدت جراحات‌ام ضعف شديدي هم به من دست داده بود و بعد از كمي فكر كردن چشم‌هاي‌ام را بر روي هم گذاشتم و لحظه‌اي بعد خوابيدم.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:6 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |

امروز سال‌روز درگذشت پرويز ناتل خانلري‌ست. براي همين شعر معروف او به نام «عقاب» كه به صادق هدايت تقديم شده است را نگاشتم.

گشت غم‌ناك دل و جان عقاب ديد كه‌اش دور به انجام رسيد بايد از هستي دل برگيرد خواست تا چاره‌ي ناچار كند صبح‌گاهي ز پي چاره‌ي كار گله كه‌آهنگ چرا داشت به دشت وان شبان ، بيم‌زده ، دل‌نگران كبك ، در دامن خاري آويخت آهو استاد و نگه كرد و رميد ليك صياد سر ديگر داشت چاره‌ي مرگ ، نه كاري‌ست حقير صيد هر روزه به چنگ آمد زود آشيان داشت بر آن دامن دشت سنگ‌ها ا زكف طفلان خورده سال‌ها زيسته افزون ز شمار بر سر شاخ و را ديد عقاب گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد مشكلي دارم اگر بگشايي گفت : ‹‹ ما بنده‌ي در گاه توايم بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟ دل ، چو در خدمت تو شاد كنم اين همه گفت ولي با دل خويش كه‌اين ستم‌كار قوي‌پنجه ، كنون ليك ناگه چو غضب‌ناك شود دوستي را چو نباشد بنياد در دل خويش چو اين راي گزيد زار و افسرده چنين گفت عقاب راست است اين كه مرا تيز پر است من گذشتم به شتاب از در و دشت گر چه ا زعمر ،‌دل سيري نيست من و اين شه‌پر و اين شوكت و جاه تو بدين قامت و بال ناساز پدرم نيز به تو دست نيافت ليك هنگام دم باز پسين از سر حسرت با من فرمود عمر من نيز به يغما رفته است چيست سرمايه‌ي اين عمر دراز ؟ زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست ز آسمان هيچ نياييد فرود پدر من كه پس از سيصد و اند بارها گفت كه بر چرخ اثير بادها كز زبر خاك وزند هر چه از خاك ، شوي بالاتر تا بدان‌جا كه بر اوج افلاك ما از آن ، سال بسي يافته‌ايم زاغ را ميل كند دل به نشيب ديگر اين خاصيت مردار است گند و مردار بهين درمان‌ست خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي ناودان ، جايگهي سخت نكوست من كه صد نكته‌ي نيكو دانم خانه ، اندر پس باغي دارم خوان گسترده‌ي الواني هست آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ بوي بد ، رفته از آن ، تا ره دور نفرت‌اش گشته بلاي دل و جان آن دو همراه رسيدند از راه گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان‌ست مي‌كنم شكر كه درويش نيم گفت و بشنود و بخورد از آن گند عمر در اوج فلك برده به سر ابر را ديده به زير پر خويش بارها آمده شادان ز سفر سينه‌ي كبك و تذرو و تيهو اينك افتاده بر اين لاشه و گند بوي گندش دل و جان تافته بود دل‌اش از نفرت و بيزاري ، ريش يادش آمد كه بر آن اوج سپهر فر و آزادي و فتح و ظفرست ديده بگشود به هر سو نگريست آن چه بود از همه سو خواري بود بال بر هم زد و بر جست از جا سال‌ها باش و بدين عيش بناز من نيم در خور اين مهماني گر در اوج فلك‌ام بايد مرد شه‌پر شاه هوا ، اوج گرفت سوي بالا شد و بالاتر شد لحظه‌اي چند بر اين لوح كبود چو از او دور شد ايام شباب آفتاب‌اش به لب بام رسيد ره سوي كشور ديگر گيرد دارويي جويد و در كار كند گشت بر باد سبك سير سوار ناگه از وحشت پر ولوله گشت شد پي بره‌ي نوزاد دوان مار پيچيد و به سوراخ گريخت دشت را خط غباري بكشيد صيد را فارغ و آزاد گذاشت زنده را دل نشود از جان سير مگر آن روز كه صياد نبود زاغكي زشت و بد اندام و پلشت جان ز صد گونه بلا دربرده شكم آكنده ز گند و مردار ز آسمان سوي زمين شد به شتاب با تو امروز مرا كار افتاد بكنم آن چه تو مي‌فرمايي ›› تا كه هستيم هواخواه توايم جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟ ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ›› گفت‌وگويي دگر آورد به پيش از نياز است چنين زار و زبون زو حساب من و جان پاك شود حزم را بايد از دست نداد پر زد و دور ترك جاي گزيد كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي‌ست بر آب ليك پرواز زمان تيز تر است به شتاب ايام از من بگذشت مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟ به چه فن يافته‌اي عمر دراز ؟ تا به منزل‌گه جاويد شتافت چون تو بر شاخ شدي جاي‌گزين كه‌اين همان زاغ پليد است كه بود يك گل از صد گل تو نشكفته است رازي اين‌جاست،تو بگشا اين راز›› عهد كن تا سخنم بپذيري دگري را چه گنه؟ كه‌اين ز شماست آخر از اين همه پرواز چه سود؟ كان اندرز بد و دانش و پند بادها راست فراوان تاثير تن و جان را نرسانند گزند باد را بيش گزندست و ضرر آيت مرگ بود ، پيك هلاك كز بلندي ،‌رخ برتافته‌ايم عمر بسيارش ار گشته نصيب عمر مردارخوران بسيار است چاره‌ي رنج تو زان آسان‌ست طعمه‌ي خويش بر افلاك مجوي به از آن كنج حياط و لب جوست راه هر برزن و هر كو دانم وندر آن گوشه سراغي دارم خوردني‌هاي فراواني هست ›› گندزاري بود اندر پس باغ معدن پشه ، مقام زنبور سوزش و كوري دو ديده از آن زاغ بر سفره‌ي خود كرد نگاه لايق محضر اين مهمان‌ست خجل از ما حضر خويش نيم ›› تا بياموزد از او مهمان پند دم زده در نفس باد سحر حيوان را همه فرمان‌بر خويش به ره‌اش بسته فلك طاق ظفر تازه و گرم شده طعمه‌ي او بايد از زاغ بياموزد پند حال بيماري دق يافته بود گيج شد ، بست دمي ديده‌ي خويش هست پيروزي و زيبايي و مهر نفس خرم باد سحرست ديد گردش اثري زين ها نيست وحشت و نفرت و بيزاري بود گفت كه :‹‹ اي يار ببخشاي مرا تو و مردار تو و عمر دراز گند و مردار تو را ارزاني عمر در گند به سر نتوان برد ›› زاغ را ديده بر او مانده شگفت راست با مهر فلك ، همسر شد نقطه‌اي بود و سپس هيچ نبود
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:23 توسط پيروز | موضوع : شعر ناب |

ديگر تمام شد. آخرين داشته هم از دست رفت. آخرين نقطه‌اي كه خاطرات زشت و زيباي من در آن بود به جبر زمانه از من جدا شد. در اين چند ماه هر آن‌چه كه از آن من بود از دستان من گريخته است و تمامت آن‌ها را از دست داده‌ام. نمي‌دانم چرا اما از يك سال پيش جرقه‌هاي‌اش خورده بود. زماني‌كه تلفن زنگ زد، مريم پشت خط بود و خبر داد كه آرش دستگير شده، دنيا براي‌ام تيره شد، چند روز بعد آرش آزاد شد اما به اجبار ما را ترك كرد، از خاطر نمي‌برم روزي‌كه با ظاهري شاد روبروي هم در رستوران در حال نهار خوردن نشسته بوديم و آرش از من خداحافظي مي‌كرد و به خيال خود براي من دلايل رفتن‌اش را توضيح مي‌داد و مي‌خنديد براي آن‌كه بغض گلوي‌اش را فرونشاند. آه! از همان‌جا شروع شد. آخرين باري كه با مريم صحبت كردم حالتي از خشم و تعجب در صداي‌اش بود:
-پسر تو كجائي؟
-آويزون دنيا
اين جواب هميشگي من بود.
-ببين مريم زياد وقت ندارم فقط.....
و ديگر نه از مريم خبري دارم و نه از آرش.
بعد هم اتفاقات بد ديگر كه در كلام نمي‌گنجد و از دست دادن همه چيز. دوستي، پول، كتاب، دست‌نوشته‌ها، دوست، اطمينان و همه چيز...
اما حالا دوباره شروع شده، آخرين دست‌آويزهاي دنيا براي من آويزان از صخره‌هاي دنيا در حال كنده شدن است. ديگر اميدي به هيچ چيز نيست. ديگر جائي براي پناه بردن نيست. ديگر حتي جائي براي نشستن نيست و جائي براي جمع شدن با دوستان. اين آخرين نقطه‌اي از اين شهر بزرگ بود كه به ما مجال مي‌داد با دوستان در نهايت آرامش در كنار يكديگر بنشينيم. يادش به خير چه روزهائي را كه در اين‌جا گذرانديم، يادش به خير آخرين فيلمي كه در اين‌جا با جمع دوستان ديديم وچه دعوائي بود. سر فيلم «حادثه» آنتونيوني بين بچه‌ها دعوا شده بود و خيلي‌ها به فيلم اعتراض داشتند و يك عده هم مسحور فيلم شده بودند، و بعد از آن هم مشكلات بچه‌ها باعث شد همه از هم دور بشوند و تا امروز هم تلاش جواب نداده و از اين به بعد هم ديگر جائي نيست تا تلاشي باقي بماند. اين‌جا معدن خاطرات من بود. از پنج سال پيش تو اين‌جا رفت و آمد داشتم و از چهار سال پيش تقريبا روزي نبود كه به اين‌جا سر نزده باشم يا اين‌كه روزم را در اين‌جا نگذرانده باشم و اين‌جا انبار خاطره‌ها بود، مهدي، عليرضا، رضا، مهديه، معصومه، ثريا، فرهاد، حامد و همه و همه اين‌جا آمده بودند و دنيائي بود با همه، از كار كردن بود تا ديدن فيلم با بچه‌ها و جلسات شعر خواني و داستان خواني و هزار تا كار ديگر. اما ديگر جائي نيست تا آن جمع با هم باشند و براي لحظه‌اي هم شده از اين دنيا مسخره جدا بشوند.
نمي‌دانم چگونه است كه من به بعضي از مكان‌هاي اطراف‌ام علاقه وافري دارم و جدا شدن از آن‌ها براي‌ام سخت و تلخ. علاقه‌اي كه باعث مي‌شود در زمان جدا شدن از آن‌ها اوضاع را غمين كند.
علاوه بر اين در اين روزها مهم‌ترين عنصر حياتي زندگي من در حال از دست رفتن است، البته با تلاشي از سمت خودم تا ديگر چيزي نباشد تا بدان اميدي باشد يا آرزوئي تا راحت‌تر بتوان از دنيا رها شد و به چيزي وابسته نبود.
دقايق به سختي و به تلخي در گذران است و اين درد ديگر ناشي از زايشي نيست تا بدان اميدي باشد بلكه هر آن‌چه در نظر مي‌آيد فرسايشي عميق است كه در حال از بين بردن همه چيز از جمله زندگي و عمر من است.
اما آن چيز كه مرا بيشتر به مقاومت در مقابل اين شرايط كشنده و فرساينده ترغيب مي‌كند مبارزه با آن بدخواهي است كه در طي ساليان با آن در جنگ بوده‌ام، و در اين مبارزه مطمئنا اين من نيستم كه شكست خواهم خورد. و اين شايد تنها عامل من براي زندگي‌ست و هر آن‌گاه كه اين جنگ به پايان رسد من نيز مي‌ميرم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:27 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |

1
با عجله خودم را به دفتر مشاوره رساندم. تقريبا ديگر بايد مشاور مي‌رسيد اما به نظر مي‌آمد نيامده و تاخير دارد. متوجه شدم كه دكمه لباسم باز شده، دكمه را بستم و براي رفع بي‌كاري ناشي از انتظار با همان دكمه شروع به بازي كردم تا بلكه انتظار براي رسيدن مشاور را راحت‌تر بگذرانم. پسر بيست و چهار، پنج ساله‌‌اي كه ظاهري مشخص دارد. يعني لباس سفيد با دكمه بسته و روي شلوار پارچه‌اي و مقداري ريش بر صورت، در حال مرتب كردن اتاق است و فقط من با او در آن‌جا هستم. پسر شروع به صحبت كردن مي‌كند:
«آره! دختره اومده، گريه مي‌كنه مي‌گه چند وقتيه داداش‌ام به زور به من تجاوز مي‌كنه، خيلي سعي كرده جلوشو بگيره اما نتونسته، اول فكر مي‌كرده بي‌خيال مي‌شه اما نشده و هنوز با تمام مخالفت‌هاش بازم به زور به‌اش تجاوز مي‌كنه، با مشكلاتي كه تو خانواده داشته و فضاي مردسالاري و از اين حرفا دختره اول مي‌ترسيده مساله رو مطرح كنه و كسي ازش قبول نكنه و به خاطر همين تا چند ماه به هيچ كس نگفته بوده و هر وقت هم مي‌تونسته از دست داداشه فرار مي‌كرده اما بعضي موقع‌ها هم گيرش مي‌افتاده و داداشه هم ترتيبشو مي‌داده، بعد از يه مدت طرف قضيه رو با باباش مطرح مي‌كنه و به اميد اين‌كه قضيه اين‌طوري حل بشه دل‌اش رو به دريا مي‌زنه، باباهه پسر رو گير مياره مي‌بردش تو اتاق و به‌اش مي‌گه بچه كوني حالا ديگه تنها تنها حال مي‌كني؟! پس سهم من چي ميشه؟ حالا دختره مي‌گه از اون روز تا حالا نه فقط برادره بلكه باباهه هم به دختر تجاوز مي‌كنن اون هم نه جدا بلكه با هم، الان هم نمي‌دونه چي كار كنه، اگر شكايت كنه كه هم باباهه و هم داداشه ميرن زندان و ديگه كسي نيست نون هم دستشون بده و از اون طرف هم ديگه با چه روئي زندگي كنه؟ تو فاميل سر بلند كنه؟»
صداها را ديگر مبهم مي‌شنوم و سعي مي‌كنم ديگر نشنوم.

2
در پارك نشسته‌ام، در حال نگاه كردن به بازي بچه‌ها، دست‌ام را به سمت موهاي‌ام مي‌برم و روسري‌ام را مرتب مي‌كنم، به دورها نگاه مي‌كنم، خبري نيست، مادر و دختري از پشت سر من مي‌آيند و روي نيمكت من مي‌نشينند، به دختر مي‌آيد كه نه يا ده سال داشته باشد اما مادرش كه به نظر مي‌رسد تعادل رواني كاملي ندارد مي‌گويد دوازده سال‌اش است. دختر به سراغ بازي مي‌رود و مادرش شروع به صحبت كردن مي‌كند:
«يه چند وقتي بود مي‌ديدم باباش هي خودش رو به اين مي‌ماله، بعد از يه مدت ديدم داره خيلي خودش رو اذيت مي‌كنه، به‌اش گفتم چرا انقدر جون مي‌كني خب خيلي دلت مي‌خواد بگير بكنش، از اون موقع تا حالا هم هر چند روز يه بار ترتيب دخترمون رو ميده»
همين‌طور كه زن ادامه مي‌دهد حواس‌ام از مادر به دختر مي‌رود كه روي تاب نشسته و پسري كوچك‌تر از خود را روي پاي‌اش نشانده و با او بازي مي‌كند و ديگر ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:37 توسط پيروز | موضوع : نبشته‌ها |